من پدرِ آدرینا هستم، دختری که حالا دیگر هیچ صدایی از او در راهروهای مدرسهاش شنیده نمیشود. دختری که هر روز با لبخند و شوقِ یادگیری، کیف کوچکش را به دوش میانداخت و میگفت: «بابا، امروز قراره شعر وطن رو حفظ کنیم.»
اما در میناب، دشمن او را از من گرفت؛ نه با بیمهری، بلکه با آتشی که از آن سوی مرزها، از دشمنی که نام انسان را لکهدار کرده، بر سر کودکان ما فرو ریخت.
من همان پدری هستم که به قصد بازگرداندن فرزندش از مدرسه، قدم در مسیر عشق گذاشت، اما به راه شهادت رسید. و حالا صدای من، صدای همه پدران و مادرانیست که دیگر دست کوچکی را برای گرفتن ندارند. صدایی که با بغض، با درد، اما با ایمان و استواری برخاسته تا دنیا بفهمد ما تسلیم نمیشویم.
این مدرسه، محل یادگیری بود، نه میدان نبرد. اما دشمن، حتی از دفتر مشق و تخته سفید هم ترسید. او خواست امید را بمبباران کند، اما نمیداند که از دل همین خاک سوخته، فردا هزاران آدرینا سر بر خواهند آورد؛ هزاران کودکِ شهید، به نهالهای ایمان بدل خواهند شد.
دشمن، گمان برد با موشک میتواند قلب ایران را خاموش کند؛ غافل از اینکه هر پدری که فرزندش را از دست داده، حالا خودش فانوس راه مقاومت شده است. خونِ آدرینا و دوستانش، نه تنها اشک من را جاری کرد، بلکه فریاد عدالت را بیدار ساخت.من از جامعه جهانی، از وجدانهای خاموش، میخواهم چشمهاشان را باز کنند: ببینند که اینجا کودکان با موشک کشته میشوند، نه با نفرت، بلکه در سایه مظلومیت. دنیا باید بداند ما برای دفاع از خاک و شرفمان جنگیدیم، نه برای انتقام، بلکه برای اینکه دیگر هیچ پدری تجربهی قدم گذاشتن در مسیری را نچشد که پایانش شهادت باشد.
آدرینا رفت، اما لبخندش باقی ماند. رفت، اما در هر کلاس خالی، صدایش میپیچد که «بابا، وطن ما زندهست». و من به او قول میدهم؛ تا آخرین نفس، نگهبان آن وطن باشم.
این صدای یک پدر تنها نیست؛ صدای ملتیست که در برابر ظلم ایستاده، صدای مردمی که عزت را با خون امضا کردهاند. ما زندهایم، چون خون فرزندانمان میجوشد در رگ خاکمان. و دنیا باید بداند: از دل این درد، امید تازهای میروید، امیدی که هیچ بمبی توان خاموشیاش را ندارد.
شما چه نظری دارید؟